سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
کتابخانه های ایران

برای مدتی شاید کوتاه...

نمایش تصویر در وضیعت عادی


قلم زده در دوشنبه 92/6/18ساعت 12:6 عصر با قلم حنا| لطف

تند تند فرار می کزدم

اشکهایم هولم کرده بودند

بالای چادرم را سفت چسبیدم که باد نبرتش و پایین ش را جمع کردم که نپیچد در دست و پایم

هوا رو به غروب بود

مه چشمهایت را در فضا گم کرده بود

تند تند فرار می کردم اما سرعتم رو به تمامی بود

انگار زمین زیر پایم داشت برعکس من و تند تر از من فرار می کرد

چشمهایم تا می دید

مه جلوی تار دیدنم را هم می گرفت

چند آشنا دیدم در راه

و بی تامل آدمهای پشت سرمان را هشدار دادم

همراهم شدند

رسیدیم به یک تنه ی بزرگ درخت که میان چند درخت گیر کرده بود

فرستادمشان آن طرف

تو را هم فرستادم

بعد

قفل شدم

دست و پاهایم سست شد

دهانم توان جیغ و فریاد نداشت

همه رفته بودند

و من مانده بودم تنها

و چند فرد تیغ به دست

هر یک تیغ هایی به بلندای یک کف دست و به عرض دو انگشت در دست داشتند

جلو آمدند

هی آمدند

هی آمدند

هی آمدند

و من با این که عقت عقب در حال فرار بودم

اما قفل بودم!

چشمهایم تکان نمی خوردند

دستهایم یخ کرده بودند

و تمام وجودم پر از ترسی مبهم بود

ایستادم

هی آمدند

ناگهان

یک نفر آن تیغ را تا ته در گلویم فرو کرد...

درد نداشت

خیلی آرام

چشمهایم را بستم و از خواب پریدم

گلویم درد می کرد

احساس می کردم واقعا یک تیزی از جلو توی گردنم رفته و از پشت در آمده!

چیزی نبود

ودلی دردش آزارم می داد

خیس بودن بالشتم را حس کردم

و فکر کردم خون گردنم است!

نبود...

ـــــــــــــــــــــــ

هنوز جایش می سوزد

درد می کند

آزارم می دهد

مثل آن که پایش قطع شده بود

و جای پای قطع شده اش می خارید

جای گردن تیغ خورده ام درد می کند...

نجوا 1:خیلی احمقم که بعدش دعا کردم کاش واقعیت داشت...

نجوا 2:مثل ِ جنازه ی روی آبَم!

نجوا 3:همه ی مجازی بودن ها باید نابود شه...نا-بود!

نجوا 4:برای این دختر بچه دعا کنید...

نجوا 5:...


قلم زده در پنج شنبه 92/6/14ساعت 3:25 عصر با قلم حنا| لطف

از هر جهت که حساب کنی

من مدتیست خیلی مفیدم!

هر شب درست در همین حول و حوش ساعت 

وظیفه دارم بلند شوم در ِ بیرونی را قفل کنم ،

در ِ درونی را قفل کنم ،

کلید ِ در بیرونی را سر جایش جا بدهم ،

به کولر خسته نباشید بگویم ،

برای تک تک چراغ ها لالایی بخوانم تا آرام بخوابند ،

اگر غذایی دارد بیرون یخجال بال بال می زند آن را توی ِ اتاقک ِ سرد و بی روح ِ گوشه ی آشپرخانه آرام کنم ،

اگر بر حسب اتفاق کسی وسط حال ، وسط اتاق ، و بلکن وسط حیاط(!) جا مانده بود او را به طرف رختخوابش راهنمایی کنم ،

بنشینم فکر کنم که اگر کولر ِ این طرف را روشن کنم او سردش می شود یا نه و بعد ( به قول او ) بی تفاوت کولر را روشن کنم ،

تک تک ِ درهای باز را به جرم های گوناگون ببندم

و در آخر به خودم برسم...

به یک ششم وجودم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این روزها انقدر به ذره ذره ی اتفاقات فکر کردم که در آرشیو فکر های یکی-دوهفته ی گذشته ام محال است جای سوزن انداختن پیدا کنی!

اگر حق شناس باشی می فهمی حق دارم!

این روزها انقدر به ذره ذره ی اتفاقات اشک ریختم که در آرشیو اشک های یکی-دوهفته ی گذشته ام محال است جای سوزن انداختن پیدا کنی!

اگر وظیقه شناس باشی می فهمی اشک دارد!

هیچ تصوری از فردا ندارم

ترجیح هم میدهم هیچ تصوری نداشته باشم

از یک نوع از فردا می ترسم که امید دارم به نبودن ِ آن فردا...

من امیدهای زیادی دارم

خیلی زیاد

انقدر که درک امیدهایم دشوار است!

امید است که به امید هایم می افزایم...

هی امید می افزایم هی اشک می ریزم...

هیچ اتفاقی نیافتاده است

دنیایَم آرام...

اگر سوریه جنگ شود...؟!


قلم زده در جمعه 92/6/8ساعت 2:51 صبح با قلم حنا| لطف



      قالب ساز آنلاین